سال نو و ... مبارک

امروز . من دارم می رم سفر . برای همين ديگه نيستم تا سال تحويل را به همتون تبريک بگم . پس برای همين ٫ همين الان سال نو را تبريک می گم .
امروز چهارشنبه است . روزی خوب و به ياد ماندنی . اميدوارم که همگی شاد و خرم باشيد . تا سه شنبه هفته بعد .
بای بای
تولد همتون هم مبارک   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱

انتظار

صدای پايش را می شنوم .
در انتظار خواهم ماند تا باز ببينمش . اما نمی دانم کجا خواهم بود . ( نه بين ۲ تا ضربدر ) ولی در هر کجا که باشم ورودت را جشن می گيرم . از ۱۸-۱۹ سال پيش هر سال توی همچين موقعهايی دلم به شور می افتاد ( مثل الان ) تا اينکه دوباره سال نو می شد .
امسال هم منتظر می مانم تا سال نو شود . اما چه سالی ؟
سال نو به همه مبارک . مخصوصا اونها .
بای باي   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱

خيلی سجده می کرد .

پدرش را کشتند . عمويش را مسموم کردند . دگر عمويش را مسله ( مُصله ) کردند . عمه اش را اسير کردند . فقط برای اينکه می گفتند : ما بر حقيم و نه شما .
حال می گويد : من بر حقم و نه شما . و اما چون قدرتی نداشت در لفافه می گفت انا الحق . دعا می خواند و می گفت . اما اينبار هم شيطان قدرت نمايی می کند و يارانش را به کمک می گيرد . او را هم شهيد می کند . ولی مگر راه پدر خاتمه يافت ٫ پسر جای پدر را مي گيرد . حال پدر مرده . همين امروز . ما هم در غم شهادتش غمناکيم . ای علی ابن حسين ٫ امروز به ديدار پدرت رفتی و از دست اين مردم جاهل رها شدی . به بزرگه جدت قسم که ما را در جهالت نمی ران .
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۱

سر و معما

اسرار اذل را نه تو دانی و نه من وين حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست اندر پس پرده گفت و گوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

اباث

سلام . امروز چه روزيه ؟
بذار يه داستان بگم .
داداش بچه ها تشنه اند ٫ آب نداريم و من تنهايم . آقا جون اين چه حرفيه که می زنی الان می رم آب ميارم .
به سرعت مشک را برداشت و به سمت آب شتافت. اما مگر آب درآن نزديکی بود . فاصله ای نبود اما همين فاصله پر شده بود و همين گذر را سخت می کرد و فقط سقا بود که می توانست اين صفوف را درهم شکند . در قدرت علی بود . کوه به او اقتدا می کرد .
شتابان اسبش را تازاند . تا رود رسيد ٫ قرصت پياده شدن نداشت . اسب را به داخل رود راند . دستش به آب رسيد . آبی که چند روز بود مزه اش را فراموش کرده بود . دست در آب زد ٫ ميدونی توی اون چی ديد ؟ عکس اون بچه ها را ديد که از تشنگی داشتن تلف می شدن . فرصت برای نوشيدن نبود . به سرعت مشک را پر از آب کرد . ( حتی اسبش هم آب نخورد )
دستش بر علم بود و بر دوشش آب . ديگر به فکر جنگ نبود . مقصود آب بود . توان اسب تحليل می رفت . اما هنوز در چشمانش برقی از شوق بود . می تاخت و می رفت . صفوف دشمن را می شکافت ٫ مگر کسی جرات شمشير زدن داشت . او پسر علی بود ٫ در قدرت شانه به شانه علی می زد . در شبه جزيره کسی به هيبت او نبود . کسی را يارای ايستادن در مقابل نبود . اما مگر می شود از ميان هزاران نفر جان سالم بدر برد . محال است . ( شمشير اعراب را ديدی ؟ قدرت می خواد که بتونی ۱ دقيقه نگه داريشون . ) حالا رو يه دوشش مشک آب و علم . در دست ديگر شمشير . اما ٫ اما ٫ دست راستش را قطع کردند . چقدر به برادرش نياز داشت . در دل می گفت آقا جون بيا که کمک می خوام . اما ٫ اما عرب بود . همچنان فرياد می زد و می شتافت . و می گفت : و الله ان قطعتموا يمينی .... . اما در دل چيز ديگر بود .
گرمای آفتاب همچنان شديدتر می شد .
اينبار دست علمدار قطع شد . مشک به زمين افتاد . پياده شد . به دورش حلقه زدند ( اما کسی جرات حمله نداشت ! چون او پسر علی بود ) مشک را به دندان گرفت . عمو جان تشنه ام . عمو . ... . همين ها به او توانی دو چندان می داد . ماشاالله . بدون دست ٫ مشگ در دهان ٫ سوار اسبش شد . به نزديکی خيمه ها رسيد . حسين هنوز منتظر برادرش بود ( اما می دانست ) . فرياد بلند شد . که بود . در آن ميان که صدای شمشير اجازه به انسان نمی داد . برادرش بود . اما آب آورده ؟‌
نه .
يا اخا ادرک اخاک .
برادرش بود . کار تمام شده بود . پدر اين صدای عمو بود ؟ نه دخترم .
اما می دانست . زره بر تن کرد . صفوف دشمن را شکافت ( کسی جرات مبارزه با حسين را نداشت . چون برادر عباس بود ) اشک از چشمانش جاری شد . برادرش ٫‌پشت و پناهش بر بود .
( اما شناختنی نبود . او عباس است ؟‌ عباس من يلی بود که به خاک نمی افتاد .
داداش هرکاری کردم ٫‌نشد . به مشگ تير زدند . اميدم را گرفتند . همان بهتر که نمی توانم در چشمانت نگاه کنم . ( مگر چه شده بود . در چشمانش دو تير بود ! ) وگرنه مگر خجالت می گذاشت . درد آن بيش از اين است .
حسين سرش را بر دامن گرفت .
آب ريخته بود .
عباس در کنار پدر بود .
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۱

زندگی

زندگی خالی نيست . مهربانی هست . مهربانی هست . سيب هست ايمان هست .
... . زنگی بايد کرد . زندگی بايد کرد .
در دلم چيزی هست . مثل يک بيشه نور . مثل خواب دم صبح .
تا حالا تشنه بودی ؟ عمراْ من می گم تا حالا تشنه نبودی . وگرنه تا عاشورا به گوشت می خورد . اشکت در می اومد . اما نه من و نه تو تابحال تشنه نبوديم .
اما بذار تشنگی را از يه مدل ديگه بگم .
آنروزی که در کنار عشقت نشسته ای و با آرامش در آغوش او آرميده ای . زمانی که گرمای بدنش سينه ات را می سوزاند . می خواهی که ببوسی اش اما . اما . اما جدايی .
اينم معنای تشنگی داره . حالا يه جوره ديگه به اين واقعه نگاه مي کنی .
راستی . الان داشتم با ورونيکا چت می کردم .
به امید ديدار
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱

انتظار

قدمهايت تا به انتها از من كريزانند

اما باز در انتظار مي مانم .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱

 

به نام خدا
امروز اولين روزي است كه اين وبلاك راه افتاده ، به مناسبت ۱۶ اسفند ، فعلا اين شكليه .
امروز ۳ محرمه . براي همين تا جند وقت جيزي كه بي ناموسي داشته باشه نمي نويسم . اميدوارم كه با ارامش در كنار يكديكر بزييد !
تا بعد كه اماده شوم از براي مسافرتي طولاني در اعماق تفكرات !
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱