فراغ

بهترين کاری را که می تونستی انجام بدی انجام دادی . تمام سعی ات را کردی که عشق را به نفرت تبديل کنی . خواستی و واقعا هم که خوب انجام دادی . خيلی خوب نقش بازی کردی . بر من هم اثر گذار بود . اما . هنوز دليل هايت برايم کافی نيست . هنوز تناقض هايت آشکار است . هنوز عشق غلبه می کند . ( هيهات که من قاضی عادل نيستم )
اما هنوز جنگ ادامه دارد . تحسين ات می کنم . چرا ؟ دليلی برايش ندارم .
يک سوال : چرا اينهمه سختی را به جان می خری برای ... ؟ هان .
و برای خودم متاسفم که هنوز فرقان ندارم . تا حق را بدست بياورم .
و يک اشکال : ( که البته خودم هم همين اشکال را دارم ) نه من و نه تو نتوانستيم صادق باشيم . سعی کرديم . اما نشد .( چرا ؟ چون نمی توانستيم سختی ديگری را ببينيم ) پس به راههای ديگر روی آورديم . هر کدام يک سری راه . کار هر دو سخت شد . دروغ با واقعيت درآميخت . کار سخت شد . اما . کاش صادق بوديم . بی دردسر .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٢

لبخند !

به نام خدا
امروز روزنامه را ورق می زدم که به يه چيزه جالب رسيدم .
لبخند ژوکند ناشی از باردار بودن موناليزا بوده !
اين را يه استاده دانشگاه ييل گفته . و گفته : تنها يک دليل برای لبخند ناشی از رضايت شخص نشسته وجود دارد و آن اين است که وی در آستانه تولد يک کودک بوده .
اگر اين عکس را دمه دست دارين . ببينين . اين خانوم انگشتر ( حلقه ) به دست نداره ! اما اين بدان معنی نيست که وی بدون ازدواج .... به گفته همين آقا : اکثر زنان ثروتمند در زمان کشيدن پرتره حلقه دست می کنند اما انگشتانه اين بانو ورم داشته و نتوانسته که حلقه را دست کند . در جايی ديگر هم آمده : گردن موناليزا تورم غده تيروئيد دارد و اين نشانه باردار بودن وی است .
يک نظريه هم مخصوص فيمينيست ها : موناليزا با لبخند سرد و ستايشگرانه خود می گويد : ضرورتی برای وجود مردان نيست . ( از خودم : آخه اگر همين مردان ( و زنان ) نبودند که تو خود پا به عرصه وجود نمی گذاشتی )
اما به هر حال :
يک نتيجه کوچک می خوام بگيرم :
توجه کنيد . ديديد . پيرامون يک نقاشی و فقط يک نقاشی اينهمه نظريه و حرف و گفتار است . اما ما ايرانيان که اينقدر ادعا داريم که ال و بل هستيم تا بحال در مورد مسائل خيلی مهم تر از اين هم حتی يک نظر هم نداديم . وای به حال ما . ( اول از همه خودم ) ای وای بر ما که اينقدر بی تفاوت از کنار همه چيز می گذريم . ما مسلمان هستيم ؟ نه . اون مسيحی بيشتر از من و تو دستورات اسلام را اجرا می کنه . نه . اين رسمه نگهداري دين نيست . به خدا نيست . ( باز هم بگم . اين حرفا اول از همه به خود من برمی گرده ) يک کم فکر کنيد . ببينيد چقدر وقت خالی ( الافی ( علافی )) در روز دارين . پای کامپيوتر می ريم سايتهای XXX يا نه می ريم بيکار و بی عار دمه در دانشکده وای می ايستيم و اصلا خيالمون هم نيست که بابا . اين عمر را دادن تفريح کنی . اما به اندازه و درست و بقيه اش را هم کار کنی . اون هم به اندازه . ( دارم حرف مفت می زنم . وقتی خودم بهش گوش نمی دم . انتظار داشته باشم که شما بهش گوش بديد !!!!!! ) فقط ازتون می خوام که يک بار برگرديد برای دل خودتون بگيد : چقدر کار می تونستيد بکنيد و نکرديد و چقدر کار نبايد می کرديد و کرديد . ( سره خودمون را شيره نماليم وقتی گناه کرديم . هيچ راه فراری نداريم . بيخود کلاه شرعی و ... براش درست نکنيم . گناه گناهه . بی قيد و شرط ) وقتی با خودتون صادق باشيد اونوقته که يه ذره ...
اميدوارم که همه با خودشون صادق باشند .
ببخشيد . خيلی پرحرفی کردم
( از اينکه داستان اصلی يک کم دير می شه شرمنده . ولی يادم هست )   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢

 

دوباره سلام .
اولا اگه قسمت قبل را نخواندين . اول اون را بخوانين بعد .
* : الو پريسا من الان يه ذره کار دارم . بعدا زنگ می زنم . ( مثلا اسم ايشان پريسا است )
( ده دقيقه بعد )
* : الو .
- : سلام چطوری .
* : مرسی . آقا چيکار کنيم .
- : نه رضا نمی شه .
( بين اين چندتا گفته پايينی چند ثانيه فاصله است )
* : چيکار کنيم
* : چيکار کنيم
* : چيکار کنيم
* : چيکار کنيم
* : چيکار کنيم
- : تو منو اغفال داری می کنی .
* : من ! من اغفال شده بيدم . اين منو اغفال کرده بيد .
- : نخيرم . تو داری اغفال می کنی .
* : نه بابا اذيتمون نکن .
( بعد از يه ذره وقت )
* : چيکار کنيم پس ؟
- : هيچی .
* : پريسا می دونی الان من چی ام
- : نه
* : insect ای هستم
- : چی ؟!!
* : insect می دونی چيه ؟
- : حشره
* : خب . insect ای .
- : آره ! حشری . خب بايد می گفتی بجای « ه » « ی » بذار .
* : خب حالا .... پريسا
- : جون
* : امشب می خوام بيام خونه تون
- : حالا حتما می خوای کنار من بخوابی ؟
* : آره
- : ممممممم . نمی شه . مادربزرگم
* : شب دير وقت ميام که رفته باشه .
- : نه بابا . مامانم گفته شب پيشم بخوابه که يه موقع تنها نباشم .
* : آها
* : يه چيزی بگو
- : چی بگم ؟
* : هر چی می خوای . می خوام فروکش کنه .
- : چی
* : غريزه ام
- : اوه
- : ای خدا اينهمه درس دارم . هيچی هم نخواندم . هر چقدر هم بخوانم ياد نمی گيرم .
* : می دونی اين کار چيه ؟ اسمش تلقينه . آخه اينقدر به خودت تلقين نکن .
- : آخه هرچقدر می خوانم بازم نمی تونم مسئله حل کنم .
* : پريسا . يادته درباره نوشتن . می گفتی من بلد نيستم .
- : آره . آخه اون فرق می کرد . يه کم که جلو رفتم ديدم خوشم می ياد و ادامه دادم .اما رياضی را نمی تونم . هرچی جلوتر می ره بدتر می شه . استاتيک را هم که ديگه نگو . هيچی نمي فهمم .
* : گفتم . اينها همه اش تلقينه .
مامانم : راستی رضا کجاست .
* : آقا کاری نداری .
- : نه
* : بای
خب اين شرح ما وقع تا عصر اون روز بود . تا شب هم چند بار تماس گرفتيم . ولی نوشتن اونها را لازم نمی بينم . البته بعضی از قسمتهای قبلی هم سانسور شد . يا به اين علت که شما اين بانوی محترم را خواهيد شناخت ( مثلا صحبتهای سر کلاس و ... ) و يا اينکه بيش از حد بی ناموسی بوده . ولی غرض از نوشتن اينهمه . اين بود که . اول بذار يه سوال بکنم : آيا خودت در جواب اسرارهای يکی ديگه ( با اين شرايط ) حاضر می شدی صبر کنی و اينهمه جواب نه بدی . اگر توی يک چنين امتحانی بيافتی . سربلند ( مثل ايشون ) بيرون ميای ؟ يا نه . لذت کوتاه مدت را ترجيح می دی ؟ خودت تصور کن . دلت می گه : الان که مشکلی نيست . بگو بياد . اما تو در جوابش . دست رد بر سينه اش بزنی . تازه . اين نه گفتن به خود خيلی سخت تره تا اينکه به ديگری نه بگی .
می دونين : حالا مي گم . من خوشحالم که عاشق چنين آدمی هستم . عاشق کسی هستم که در باطن صدها پله از من بالاتره . عاشق او هستم . و حالا مطمئن هستم که دست نيافتنی است برايم . و از اين بابت خوشحالم . خوشحالم که خدا من را وسيله امتحان قرار داد . امتحانی که پيروز شد . و خود . اين چند پله صعود بود . ( اميدوارم که غرور تو را فرا نگيرد عزيزم ) و اما حالا : می گويم : عزيزم تمام عشقی را که نثار هم داشتيم برايت هديه آورده ام . به اميد آنکه قبول کنی . و چند چيز ديگر :
*دوستت خواهم داشت ای . ای دست نايافتنی .
*عشق افتخاريست برای من . به هيچ کس جز تو نثارش نمی کنم . (‌ اما . حيف )
*اميدوارم عزم ترقی را هيچگاه از سراچه ذهنت بيرون نبری .
*و يک خواسته : هر وقت چند قدمي به معشوقت نزديک شدی . نگهی به پشت سر بيانداز
با ياد نرگست سر سودايی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ايم .
ای عزيز آنگاه که به شب و ستارگان درخشانش نگريستی
يا به روز و آسمان نيلگونش . بياد آر آنان را که در خاطرشان جای گرفتی همچون طراوت در باران و همچون صداقت در آيينه .

سالاری
۲۹/۲/۷۷
و اين تکمضرابی بود از ...   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٢

تک مضراب

از اين به بعد چندتا تک مضراب می آيد که مثل قاشق نشسته وسط داستان اينجانب می پرند . درصدی از اين ها ساختگی است و درصدی حقيقی . اگر يکی از اين تک مضرابها مال شما باشه اونوقته که چيزهای جالبی دستگيرتون ميشه .
شهوت
امروز مانندی بود . شب قبل با هم چت می کرديم . گفت : فردا کسی خونه مون نيست . مامان بابام می رن مسافرت .
برقی تو چشام حس کردم . خيلی از اولين تجربه جنسی ام نگذشته بود . هنوز ... و اين دومين فردی بود که عاشقش شده بودم . و حال به زمانموعود خيلی نزديک شده بوديم . ( فقط چند ساعت )
گفتم : فردا تا ظهر من کار دارم ولي عصر بيکارم . موافقی بيام خونه تون درس بخوانيم .
- : نه رضا . تو که می دونی در کنار تو من نمی توانم درس بخوانم . فکرم متمرکز نمی شه .
* : خب يعنی چيکار کنيم پس ؟
- : نمی دونم . نه .
* : يعنی چی ؟ . خب تا ظهر درس بخوان بعداز ظهر من ميام خونه تون
- : مممممممممممم . نه
* : چرا ؟
- :آخه خواهرم ۵شنبه ها تا ظهر کار می کنه . شوهرش هم که تعطيله . شايد بيان اينجا . اونوقت من چيکار کنم . چی بهشون بگم . اون هم که اصلا حرف نگه دار نيست می ره به مامان بابا می گه . اونها هم پدرم را در می آرن .
* : خب بهش زنگ بزن ببين که ميان يا نه .
-: ممممممممممممممم . نه . نميشه . زنگ بزنم بگم نيا . خب بدتر می شه .
* : نه . زنگ بزن ببين ميآن يا نه
- : مممممم آخه نمی شه . نمی دونم .
* : خيلی خب . فردا زنگ می زنم قرار می ذاريم .
- : آخه درس دارم رضا . می خوام درس بخوانم .
*: گفتم که . تا ظهر درس بخوان . بعد از ظهر من ميام . خوش می گذره .
- : خيلی خب زنگ بزن .
اما اينبار مانند اولين تجربه ام نبود . اصلا دلهره نداشتم . اولين بار . وقتی شب قرار گذاشتيم تا وقتی که خوابم برد . تمام ذهنم را کارهايی که می خواستم فرداش انجام بدم پر کرده بود . اما اينبار . مثل آن بود که برنامه ام را بلد بودم . آماده .
صبح رفتم مدرسه برای تدريس . اما زود رسيدم . از موقعيت استفاده کردم و زنگ زدم .
* : سلام . چطوری ؟
- : سلام . مرسی
* : چيکار می کنی ؟
- : هيچی بابا . اه . شنبه بايد تحقيق ريشه انقلاب تحويل بدم . چهارم هم امتحان ميان ترم دارم و آز فيزيک هم بايد بنويسم .
* : خب . تا الان چيکار کردی ؟
- : اه . هيچی . برای تحقيق هيچ منبعی ندارم و نمی دونم چيکار کنم
* : خب اگه منبع نداری ولش کن . کاری که نمی تونی بکنی . اون دوتای ديگه را هم با خيال راحتتر می خوانی . زودتر تمام ميشه .
- : خب نمی دونم . شايد .
* : حالا چيکار کنيم .
- : می شينم برای امتحان درس می خوانم .
* : الوووووووو . گفتم چيکار کنيم . به خواهرت زنگ زدی ؟
- : هان . نه . آخه .
* : يعنی چيکار کينم ؟
- : نه
* : چرا آخه ؟ گفتم که . هر لحظه ممکنه خواهرم بياد . اونوقت ما را با اون وضع ببينه . دوتايی تو يه خونه ....
* : نه بابا . عمرا . آقا من کی بيام .
- : نه رضا . آخه نمی شه . تازه غروب هم مامان بزرگم می آيد .
* : من اصلا يه جا ساعت ۵ کار دارم . قبل از ۵ می رم .
- : نمی دونم . آخه مامانم به همسايه جلويی گفته مواظب باشه من يه موقغ تنها نمونم !!!!!
* : بله . مطمئنی گفته تنها نمونی
- : خودم هم می دونم . منظورش اينه که يعنی مواظب باشه تنها باشم .
* : آقا من ديرم شده . بعد از کلاس بهت زنگ می زنم برا قرار .
- : خداحافظ .
اما متاسفانه کارهايی پيش اومد که موجب شد نتونم زنگ بزنم . و رفتم خونه . وقتی رسيدم خانه زنگ زدم . البته اول آن لاين بود . بعد قطع کرديم و زنگ زدم . ( کارت صدای کامپيوترشون خراب شده بود و درست هم نشد ) خلاصه زنگ زدم .
* : سلام
- : سلام . چطوری ؟
* : ای . ممنون . خب آقا چی شد . کامپيوترت درست شد ؟
- : نه . هر وقت اين سی دی تو را می ذارم يه چيزيش می شه .
* : خب من چيکار کنم . آقا ديگه از شوخی و جدی گذشته . چيکار کنيم الان .
- : دارم می گردم ببينم درست می شه يا نه !
* : اِه . بابا . چيکار کنيم .
- : نه رضا .
* : خب بعدش چيکار کنيم .
- : نمی دونم .
* : بابا مشکلی پيش نمی آيد .
- : خب من تضمين نمی دم که يهو خواهرم يا مادربزرگم از در نيان تو .
( اين تک مضراب يکم بلنده . بقيه اش را يکی دو روز ديگه می نويسم )
مرسی .
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢

شروع عشق

به نام خدا
من الان خيلی خوابم می آيد و دارم با يکی از دوستام چت می کنم . ( و نوار گوش می دم )
و اما داستان :
{ آدم که عاشق می شه خيلی کم فکر می کنه و کارهايی که به نظر خودش عادی هستند . به نظر بقيه تابلو هستند . اين قضيه در مورد اين فرد هم صادق بود }
فکر می کرد که کاره خاصی نمی کنه اما . هر شب با هم تلفنی حرف می زدند . خيلی حرف مفت . کارهای بی ربط انجام می داد که دل پسره را بدست بياره . سره کلاس ( جالبه که تو اونجا زن و مرد تو راهنمايی هم تو يه مدرسه و کلاس درس می خوندند ) بيخودی درس ها را بهش می رسوند . به طرز فجيعی به هر صورت ممکن خودش را به پسره نزديک می کرد . اما اين پسر عزيز اصلا محلی نمی گذاشت و حتی عصبانی هم می شد . اما نه تنها اين از عشق اين پسر کم نشد بلکه زيادتر هم شد . تا اينکه به دبيرستان رسيدند . توی دبيرستان بهش گفت که : { داستان يه جور ديگه شد از زبانه خودش )
يه روزه پاييزی بود که رفتم دبيرستان . ديدم رو ديوار هنوز اون کلمه هست . هنوز مثل لامپ ۱۰۰ وات تو سرم روشنه . سه تايی دمه در دبيرستان وايساده بوديم که يه جوری رفتار کردم که دوستم فهميد کاره خصوصی دارم . يه جوری دودر شد و رفت . حالا من بودم و { اين اسم اولين اسم بی ربط جريانات بود که انتخاب کردم } حسام . تا حالا اونقدر اضطراب نداشتم . { حتی سره سخت ترين امتحان }‌ صدام گرفته بود هرچقدر سعی کردم حرف بزنم نشد . مطمئن بودم که خودش می دونه که من عاشقش بودم . منتظر بود ببينه من چی می گم . صبرم را از دست دادم . نزديک بود منصرف بشم اما دلم را به دريا زدم شروع کردم به گفتن : حسام می دونی چيه . م م م م م م م م م م م م م . می دونی که هيچ رابطه ای دوطرفه نيست . يعنی می خوام بگم که . ههههههههههههههههههههههه ( صدای بيرون دادن نفس با صدا ) رابطه من با تو ............... . که نتونستم بگم عشقه . پس تمام قوايم را تو دستام جمع کردم و رو ديوار مدرسه کلمه عشق را کنده کاری کردم . تا اونجا که يادمه چيزی نگفت و فقط رفت . از اون به بعد ديگه هر اتفاقی می افتاد يه جوری به من ربط می داد که رابطه مون کم بشه و من هم انکار می کردم ( ناگفته نمونه که درصدی از اونها را خودم انجام می دادم ) تا اينکه دوم دبيرستان رفتند خارج .
از اين موقع بود که سختی ها در زندگی من شروع شد .
خب ديگه نمی تونم تحمل کنم .
خدافظ .
گوووووودلاک   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢

زندگی

به نام خدا
زندگی زيباست ای زيبا پسند .
زنده انديشان به زيبايی رسند .
آنقدر زيباست زيباست اين بی بازگشت .
کز برايش می توان از جان گذشت .
مردن عاشق نمی ميراندش .
در چراغی تازه می گيراندش .
اين شعر را نمی دونم کی گفته اما به هر حال خيلی زيباست .
البته اگه دوست دارين بيشتر کيف کنين نوار چشم براه ... آقای شهرام ناظری را بخرين تا کامل کيفتون کوک بشه .
می خوام داستان يه آدم را بگم که عاشق شد ولی اين عشق به هيچ جايی نرسيد . اما از پای نايستاد و باز هم عاشق شد . ( فکر کنم اين آدم ساختگی هنوز زنده باشه . اما داستان ها قديمه ) البته داستان را از زبان خود خودش می گم . ( حالا می تونين قوه تخيل من را به بوته آزمايش بگذاريد )
خب . من شايد عقل داشته باشم اما تيز هوش نيستم . پس خيلی از چيزها را نمی فهمم . پس اگه کسی دوست داره معما بگه . بهتره که نگه .
خب . من قديم ها عاشق شده بودم . اون هم عاشق يکی از خودم کوچيک تر . جالبه .
نمی دونم که اين عشق کم کم شروع شد يا مثل جرقه روشن شد . ولی يادمه که آتيشش خيلی خيلی گُر گرفت . اين وقايع ماله ۶-۷ ساله پيشه و من خيلی يادم نمی آيد .
پس قطعا با دخل و تصرف می نويسم .
فعلا
بای باي   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

بازگشت !

به نام خدا
امروز اولين روزی است که در سال جديد من دوباره به اينترنت مفتی دسترسی پيدا می کنم . و از اين به بعد ديگه سعی می کنم مرتب بنويسم .
از اينکه الان يک کم متزلزل نوشتم از همه شرمنده .
خب سال درسی هم از فردا اغاز می شه . خوش باشيد
بای بای   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢

سال نو

خب امروز من برگشتم .
نمی دونم که سال چند وقت پيش سال نو شد . اما الان می گم ساله نو مبارک .
خب من تا يک کم رو فرم بيام . چند مدتی طول می کشه .
شايد دوباره برم مسافرت .
پس فعلا با اجازه .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢