من يه قول دادم . تا الان اون قول را عملی کردم .

پسر شجاع عزيز . ای کاش می تونستم بيشتر باهات آشنا بشم .

دوستان يه کوزه شکسته دارم . کسی می خردش ؟ هر کی بيشتر پول بده به اون می دم .

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢

حال کردن چند تا پسر با هم و با ديگران!!!!‌

می خوام داد بزنم . بگذار هواری بزنم . می خوام گريه کنم و توی آبش غرق بشم . می خوام بخندم تا اونجا که ( ضبانم لال ) تا ته دلم پيدا بشه . می خوام مثل آدمها عاقل . برم سره کلاس . درس بخوانم . ببينم که اونها چطوری می رن از سر و کول هم بالا . ما که اينجا اينقدر از سر و کول اين خانومه بالا رفتيم خودمون هم خسته شديم . همه پسرهايی که اينجا هستن مثل خودمن . همشون باحالن . شبها با هم ديگه خيلی حال می کنيم . آره از همون مدل بدها . آره همون . شب که تاريک می شه . چندتا از جاهاشون بلند می شن . می رن سر تخت اونها که خوابن . يواشی پتوشونو کنار می زنن و آره ديگه . لباسشو می کشن بالا ..... ... شروع می کنن به ريختن آب يخ رو شيکم اون بدبخت . اينقدر حال می ده که نگو . همش می خنديم . هوار هوار . وقتی اون هم از سرما بيدار می شه حال می کنه و همه با هم می خنديم . خلاسه شبها خيلی با هم حال می کنيم . داشتم می گفتم . اين خانومهايی که اينجان خيلی خوشگلن . يه صورتهای خوشگلی دارن . اما چندتا خانوم بد هم داريم . که نمی ذارن ما با اون خانوم خوبها حرف بزنيم . هی می گن : پسرها برن اونطرف . دخترها اينطرف . ( اما راستشو بخاين من خودم يه بار دزدکی برا يکی از دخترها بای بای کردم . کلی خنديديم . شب وقتی اين عمل ختير را به دوستام گفتم . همه از تعجب دهنشون باز مونده بود .

آره . می دونی . نمی دونم چرا اين خانوم بدها اسلا هيا سرشون نمی شه . همينطور که تو حمام هستيم و داريم شعر می خوانيم و آب بازی می کنيم . يه سم تلخ می ريزن را سرمون و هی سرمون را می خارونن . ولی خودمونيم اين سمه هی کف می کنه . هی کف می کنه . اونوقته که ما بيشتر حال می کنيم . بوهای خوبی هم می ياد . بعضی وقطها که خانومه سرش به کاره خودشه . با اين کف ها که بازی می کنيم . کم کم حالمون يه جوری می شه . يه ذره چشممون سياهی می ره و ضعف می کنيم . بعدش هم يک کم کرخت می شيم و کمرمون هم درد می گيره . اما تو اون مدت بازی خيلی حال می کنيم . اينو به چندتا از دوستام هم گفتم . اونها هم همينطورين . ( بايد از دوست دخترم هم بپرسم ببينم اون هم اين بازی را تو حموم بلده انجام بده ؟

................. ولی بچه ها فکر کنم اون خانوم بدها ديوونه باشن !!!!

يه بار بردنمون يه جايی از در که وارد می شديم نوشته بود « ديوانه خانه مش غصتقر » ولی نميدونم چرا اونجا اينقدر بزرگ بزرگ بود . تا از در خونمون خارج شديم اينو ديدم و تا می خواستيم از در تو بيايم هم همين نوشته بود ( فکر کنم پايان زمينشو علامت زده بود ) . عجب بابا

(((( از آی کيو . ای که به خرج دادين ممنون . ))))

ميم شيف ديوونه

عزيزان بياد داشته باشيد . اونهايی که در اين مراکز هستند هم مثل ما نه تنها عقل دارند . بلکه احساساتی بس فراتر از ما نيز دارند . و اينکه ما نيز از نظر اونها ديوونه ايم .

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٢

My name Is Halooo

- : اسمت چيه ؟
*: بچه ها بهم ميگن هالو .اما خودم فكر نكنم اين باشه .
- : خب پس اسمت چيه ؟
خودم هم نمي دونم . اما يكي از دوستاي صميمي ام بهم گفت كه تو هالويي . فكر كنم اون ديگه بهم دروغ نمي گه . واسه همين فكر كنم اسمم هالو باشه ( اما اينو به كسي نگو )
- :‌آخه مگه شناسنامه نداري ؟ اصلا شناسنامه ات را بده ببينم .
ببخشيد قربان . اول كه بودم يكي از بچه ها ازم قرض گرفت گفت بهش نياز حياتي داره . بعده چند وقت كه خواستم ازش بگيرم . ديدم اينجوريه قربان . بهش گفتم چرا اينجوريش كردي ؟ گفت : اين شناسنامه جونم را نجات داد . داشتم دنبال دزدها مي كردم كه يهو يكي شون بهم اسيد پاشيد . اما خورد به شناسنامه ات . شناسنامه تو . اون جونه منو نجات داد . مي فهمي ؟ الان هم خيلي خوشحالم كه شناسنامه ام توانسته جون يه جوون پليس را نجات بده . اما فقط نمي دونم چرا اينقدر سوراخهايش دايره ايه . مگه اسيد اينجوري سوراخ مي كنه ؟ شايد بهش تير زدن . آره . واي خداي من . شناسنامه ام جون يه آدم را از مرگ نجات داده .
-: بسه بسه . اين سوراخها كه ماله پانچه . ( لازم به ذكر است اندر دهات ما به سوراخ كن پانچ نيز تعلق گرفته ) بعدش هم فقط بايد اسيد جلوش را خراب مي كرد . پس چرا اين صفحه اول نداره ؟ چرا بقيه صفحه هاش خط خطيه ؟
ديگه اينو ازش نپرسيدم . بران نجات جون يه آدم خيلي مهم تر از اينها بود .
- : خب گفتي چجوري آوردنت اينجا ؟
بهم مي گن بابا تو عاشقي ها . بي كاري زنگ مي زني خونه مردم مزاحم مي شي ؟ ولي من فقط يه چند بار زنگ زدم خونه دوست دخترم كه يه كتاب ازش بگيرم . به مامانش گفتم . گوشي را بديم به مينا . بار اول بهم گفت : نيست . خودم هم تعجب كردم . چون سر ظهر روز تعطيل يه دختر بچه جايي نداره بره . بار دوم عصر بود . زنگ زدم . گوشي را كه برداشتند ترسيدم جواب بدم . قطع كردم . يه بار ديگه زنگ زدم . اما هيچي نگفتم . فكر كنم مامانش خيال كرده من مزاحمم . بار بعد كع زنگ زدم . بهم گفت : سرش درد مي كنه و دراز كشيده . اين بار ديگه خسته شدم . گفتم : مي شه ازش بپرسيد . كتاب ... را داره يا نه ؟ فكر كنم شنيدم از پشت تلفن گفت .... ....
الباقي اين را يك كم بعد مي نويسم .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢

ديووونه

( اولا از اينکه اين خزعبلاظ را می خونين ( بجای داستان يک کم شرمنده ) ( غول می دم که تا جمعه شب اولين قسمتش رفته باشه بالا ) مصبب نوشتن اين داستان يه ديووونه بود ) :
آدم بايد فرغ ديوونه را با آدم عاغلی که کارهای ديوونه را انجام می ده بدونه . اون عادمی که کارهای ديوونه ها را انجام می ده خيلی باهوشه . البته برای افراد معمولی يه آدم خنگ بنضر می رسه . اما برای آدمهايی که به آدمهای ظيادی عاغل نياز دارند ( و البته خود اون آدمهای عاغل در يه حدی از هوش بايد باشند . ) اينجور آدمها به راحتی شناخته می شوند و برای خيلی کارها بدرد بخورند . منظورم دقيقن خودتی . بدون شک می گم . اما نکته مهم اينجاست که همين آدمهای زيادی عاقل ( و البته باهوش ) در بعضی از برحه های زمانی اشتباهات بزرگی ازشون سر می زنه . و اين اشتباهات را نبايد با اشتباهات عمديشون در کنار هم گذاشت . و من اين کار را نمی کنم . ( از اينجا مخاطب فقط خودتی ) می خوام بدونم برای چی اون اشتباه بزرگ را انجام دادی . خواندن اظتراب از پس اون خنده ها خيلی ساده بود . اما می خوام بدونم . ؟ چرا ؟ می خوای بگی وقتی يه حرفی زدم روش وايسادم ؟ . اندر جواب اين هوار تا هديص و مثل اومده . آخه پسر عاقل . اگه ( به نظر من ) اشتباهی کردی . چرا بايد قد بازی در بياری و اونتور بشه . همونطور که دستم به يکی از شما دو عزيز رسيد . اون يکی عزيز ديد که با اون يکی عزيز چی کار کردم . ( بگم . تازه اون چيزی که ديدی . خيلی خيلی جلوی اين اسب خشم را گرفته بودم . اگر نه .... ) خلاصه الان کم کم دارم آروم می شم اما هنوز خيلی از دستتون عصبانی هستم .
اين را به حساب من نظارين . شرمنده از اونها که در جريانات نيصطن .
داستان را همون ۵شنبه می نويسم .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢

متن جديد يه ذره ديگه

من اگه خدا بخواد يه داستانه چند سفحه ای دارم که باظم اگح خدا بخواد . چحار شنبه پنجشنبه می نويصمش . شما ۵شنبه بياين ( چون فردا ۲ تا امتهان دارم و تقريبن حيچی بلد نيستم .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢

... چون آيد

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ تیر ،۱۳۸٢

سخن تازه !

می دونی به چی فکر می کنم . يادم می آيد اون روزهايی را که حسرت در آغوش گرفتن تو را داشتم . شبها در تختخواب به جای صورت گرم تو . سردی بالش را در سينه ام می فشردم . آنقدر می فشردمش که بی اختيار اشک از ديدگانم جاری می شد ! (‌اشک ؟ من که گريه نمی کردم . ) اما چه سود . که نبودی . فقط در خاطراتم زنده بودی . اما پسری عاشق تو شده و گفته ات که ای .... من تو را عاشقم . حال گويی که من چه کنم . صبرم را در کناری نهاده ام . تحمل صبر هم ندارم . اما چه کنم که راه ديگری ندارم . اما ای کاش به ياد آری آنان را در خاطرشان جای گرفتی همچون صداقت در آيينه و همچون طراوت در باران . در خاطراتم جای گرفتی . همين برايم کافی است .
حتی اگر تحمل نگاه عاشقانه ام را نداشته باشی . باز هم عاشقانه ترين نگاه ها را در پس اين چشمان خسته برايت نثار می کنم .
....................
می دونی چيه ؟ من از عشق نمی ترسم . صدبار هم اگر دست زمانه تو را از من بگيرد و باز هم تو را در اين دنيا می يابم . باز هم در کنارت - ختی با سالها فاصله - قرار می گيرم .
نردبانم . نردبانی پوسيده مثل اين جهان
نردبان اين جهان ما و منی است . .............. عاقبت اين نردبان افتادنی است
لاجرم آنکس که بالاتر نشست ................... استخوانش سخت تر خواهد شکست
اين را در آخر می گويم . همانطور که چشمانم در دانشگاه گفت : من عاشقم
عاشق تو   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢