رکورد

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

 

به نام خدا .

يادمه اولين روزی که يه دختر رو ديدم . توی لابی هتل نشسته بودم . ( اونم برای يه سفر روحانی ) که يه دختر از دور رد شد . چشمام دوست نداشت ازش چشم برداره . خيلی زيبا نبود اما منو همينطور خيره خودش کرده بود . موهاش توی باد می رقصيدند . از جام بلندم کرد . داشت دور می شد . مسخ شده بودم و همينطور دنبالش می رفتم . کوچه ای از پس کوچه ديگر . - و تمام وسايلم در هتل - تو حال خودم نبودم که يهو ديدم داره در يه خانه را باز می کنه .

آنچنان سنی نداشت . بيست - بيست و پنج سال . کم کم نزديک شدم و از پشت سرش رد شدم . نمی فهميدم دارم چيکار می کنم . فقط در حافظه ام محل اون منزل را ... . فردای اون روز حرکت داشتم . اما اين دختر خدايم را ربوده بود و در بدنش نگاه داشته بود . بليط اتوبوس را يه چند روز عقب تر انداختم . - خدا می تونه چند روز بيشتر دوری من را تحمل کنه اما من نمی تونم دوری را . حتی يه روز - . عصر قصد خانه اش را کردم . به همان در رسيدم . تمام حرفی را که می خواستم بزنم دوره کردم .

سلام خانم . ببخشيد من گم شدم . می خواستم اگه بشه کمکم کنيد که به دوستم زنگ بزنم .

سلام . خب از دست من چه کمکی بر می آيد .

می خواستم اگه بشه از منزلتون يه تماس بگيرم . البته اگه مزاحم نشم !

مممممممممممممم . خب نه . بفرماييد . ولی من کار دارم . می دونيد که .

نه نه . اگر کاری داريد مزاحم نمی شم . فقط يه زنگ کوتاه .

فقط يه مقدار سريع تر .

ممنون . ..... ... اه . چرا اشغاله . می بينيد خانم . شانس ما مردها هم همينه . تنها تلفنی که حفظ می شيم هميشه اشغاله . ... خيلی عذر می خوام شما تنها زندگی می کنيد ؟ ( البته اگه فضولی نباشه )

ازش دو سال پيش جدا شدم . هميشه می گفت دوستت دارم اما هيچ وقت اينو برای خودش اثبات نکرد  . فقط با هديه می خواست اينو به من اثبات کنه . تمام اونها که می بينی هداياش هستن .

( عجب خانم بی احتياطيه . چرا اين همه چيز را گفت ؟!‌)

يعنی الان تنها زندگی می کنيد . ؟

آره . تنها . ديگه هيچ کسی برام نمونده . همه رفتن . پدرم

جالبه . من برای يه مسافرت به اين محل اومدم اما تا الان هيچ کسی را پيدا نکردم که کمکم کنه . شما اولين فردی بوديد که کمک کرديد . کسی را می شناسيد که اين اطراف را بشناسه ؟ اصلا شما خودتون ....

ببخشيد آقا اگه تماس گرفتيد . من امروز خيلی کار دارم .

عذر می خوام . اگه يه راهنما پيدا کنم ديگه نيازی به برگشت ندارم .

گفتم من الان کار دارم . تا غروب . اگه خواستيد می توانيد با من تماس بگيريد ولی نه الان .

پس اگه می شه آدرس هتل ؟؟؟؟؟‌ را بديد و البته تلفنتونو .

********** . ۲۷۳۸۷۹۰

شب تلفن را برداشتم .

 

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢

يادم رفت

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

آگهی استخدام

کمک !!! هک شدم . يکی را می خوام کمکم کنه . اينو جدی گفتم .

به يک هکر زبده و زبردست نيازمنديم . ترجيحا خانم باشد !  يه علت بی ربط داره . ولی اگه آقای هکری هم پيدا بشود . باز هم خيلی خوب است .

 

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢