بخواه !!

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٢

جون به جونم کنن . خرم !

آخرش . سر و ته من را بزنين خرم . درست هم نمی شه . خری از خودمه . اکتسابی نيست ! می خواستم برم از اين خونه اما چه کنم که خرم . هر جا باشم بازم برمی گردم سره همون خونه . برگشتم . خيلی خوشحالين . نه ؟‌ نه  باشه . هيچ کی منو دوست نداره . شما هم روش . ما که خريم . عقلمون به عقش و عاشقی نمی رسه . می گن خوبه .

شما را به خدا دريابيد اين خرهاتون را . کم کم دارم له می شم . چقدر بارم می کنيد ؟! چقدر بار بکشم . چقد کتاب . درد . ... .

له شدم !

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

 

عجب روزگاری است دوستان . می خواستم ننويسم . ديدم نشد . هی می خوام از بی عقلی مون ننويسم . می بينم نميشه .

نمی دونم بنويسم يا نه . اين همه کار برای انجام دادن هست . چرا ما به اين کارها رو می ياريم ؟ چرا ؟

خيلی ابلهم . ببخشيد . نمی تونم بنويسم .

چرا ؟

يکی از دوستان گفته در اين موارد ننويس . من هم قبول کردم . پس نمی نويسم .

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

چی بگم والا ؟

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

خسته شدم .

يه روز اکانت اينترنتم تموم شد . از اون روز به بعد ۱۰-۱۵ روز طول کشيد تا رفتم و يه کارت خريدم . از اون موقع ۲-۳ روز طول کشيد تا بيام ای ميل چک کنم و ... و از اون روز چند روزی طول کشيد تا بتونم بيام و بنويسم که نمی تونم بنويسم . شايد برای چند ماه مرخصی گرفتم شايدم نه .

از همه شما تشکر می کنم که تو اين چند وقت هر چند کم باز هم بهم سر زديد .

شايد تا قيامت .

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٢