زندگی

به نام خدا
زندگی زيباست ای زيبا پسند .
زنده انديشان به زيبايی رسند .
آنقدر زيباست زيباست اين بی بازگشت .
کز برايش می توان از جان گذشت .
مردن عاشق نمی ميراندش .
در چراغی تازه می گيراندش .
اين شعر را نمی دونم کی گفته اما به هر حال خيلی زيباست .
البته اگه دوست دارين بيشتر کيف کنين نوار چشم براه ... آقای شهرام ناظری را بخرين تا کامل کيفتون کوک بشه .
می خوام داستان يه آدم را بگم که عاشق شد ولی اين عشق به هيچ جايی نرسيد . اما از پای نايستاد و باز هم عاشق شد . ( فکر کنم اين آدم ساختگی هنوز زنده باشه . اما داستان ها قديمه ) البته داستان را از زبان خود خودش می گم . ( حالا می تونين قوه تخيل من را به بوته آزمايش بگذاريد )
خب . من شايد عقل داشته باشم اما تيز هوش نيستم . پس خيلی از چيزها را نمی فهمم . پس اگه کسی دوست داره معما بگه . بهتره که نگه .
خب . من قديم ها عاشق شده بودم . اون هم عاشق يکی از خودم کوچيک تر . جالبه .
نمی دونم که اين عشق کم کم شروع شد يا مثل جرقه روشن شد . ولی يادمه که آتيشش خيلی خيلی گُر گرفت . اين وقايع ماله ۶-۷ ساله پيشه و من خيلی يادم نمی آيد .
پس قطعا با دخل و تصرف می نويسم .
فعلا
بای باي   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢