شروع عشق

به نام خدا
من الان خيلی خوابم می آيد و دارم با يکی از دوستام چت می کنم . ( و نوار گوش می دم )
و اما داستان :
{ آدم که عاشق می شه خيلی کم فکر می کنه و کارهايی که به نظر خودش عادی هستند . به نظر بقيه تابلو هستند . اين قضيه در مورد اين فرد هم صادق بود }
فکر می کرد که کاره خاصی نمی کنه اما . هر شب با هم تلفنی حرف می زدند . خيلی حرف مفت . کارهای بی ربط انجام می داد که دل پسره را بدست بياره . سره کلاس ( جالبه که تو اونجا زن و مرد تو راهنمايی هم تو يه مدرسه و کلاس درس می خوندند ) بيخودی درس ها را بهش می رسوند . به طرز فجيعی به هر صورت ممکن خودش را به پسره نزديک می کرد . اما اين پسر عزيز اصلا محلی نمی گذاشت و حتی عصبانی هم می شد . اما نه تنها اين از عشق اين پسر کم نشد بلکه زيادتر هم شد . تا اينکه به دبيرستان رسيدند . توی دبيرستان بهش گفت که : { داستان يه جور ديگه شد از زبانه خودش )
يه روزه پاييزی بود که رفتم دبيرستان . ديدم رو ديوار هنوز اون کلمه هست . هنوز مثل لامپ ۱۰۰ وات تو سرم روشنه . سه تايی دمه در دبيرستان وايساده بوديم که يه جوری رفتار کردم که دوستم فهميد کاره خصوصی دارم . يه جوری دودر شد و رفت . حالا من بودم و { اين اسم اولين اسم بی ربط جريانات بود که انتخاب کردم } حسام . تا حالا اونقدر اضطراب نداشتم . { حتی سره سخت ترين امتحان }‌ صدام گرفته بود هرچقدر سعی کردم حرف بزنم نشد . مطمئن بودم که خودش می دونه که من عاشقش بودم . منتظر بود ببينه من چی می گم . صبرم را از دست دادم . نزديک بود منصرف بشم اما دلم را به دريا زدم شروع کردم به گفتن : حسام می دونی چيه . م م م م م م م م م م م م م . می دونی که هيچ رابطه ای دوطرفه نيست . يعنی می خوام بگم که . ههههههههههههههههههههههه ( صدای بيرون دادن نفس با صدا ) رابطه من با تو ............... . که نتونستم بگم عشقه . پس تمام قوايم را تو دستام جمع کردم و رو ديوار مدرسه کلمه عشق را کنده کاری کردم . تا اونجا که يادمه چيزی نگفت و فقط رفت . از اون به بعد ديگه هر اتفاقی می افتاد يه جوری به من ربط می داد که رابطه مون کم بشه و من هم انکار می کردم ( ناگفته نمونه که درصدی از اونها را خودم انجام می دادم ) تا اينکه دوم دبيرستان رفتند خارج .
از اين موقع بود که سختی ها در زندگی من شروع شد .
خب ديگه نمی تونم تحمل کنم .
خدافظ .
گوووووودلاک   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢