دوباره سلام .
اولا اگه قسمت قبل را نخواندين . اول اون را بخوانين بعد .
* : الو پريسا من الان يه ذره کار دارم . بعدا زنگ می زنم . ( مثلا اسم ايشان پريسا است )
( ده دقيقه بعد )
* : الو .
- : سلام چطوری .
* : مرسی . آقا چيکار کنيم .
- : نه رضا نمی شه .
( بين اين چندتا گفته پايينی چند ثانيه فاصله است )
* : چيکار کنيم
* : چيکار کنيم
* : چيکار کنيم
* : چيکار کنيم
* : چيکار کنيم
- : تو منو اغفال داری می کنی .
* : من ! من اغفال شده بيدم . اين منو اغفال کرده بيد .
- : نخيرم . تو داری اغفال می کنی .
* : نه بابا اذيتمون نکن .
( بعد از يه ذره وقت )
* : چيکار کنيم پس ؟
- : هيچی .
* : پريسا می دونی الان من چی ام
- : نه
* : insect ای هستم
- : چی ؟!!
* : insect می دونی چيه ؟
- : حشره
* : خب . insect ای .
- : آره ! حشری . خب بايد می گفتی بجای « ه » « ی » بذار .
* : خب حالا .... پريسا
- : جون
* : امشب می خوام بيام خونه تون
- : حالا حتما می خوای کنار من بخوابی ؟
* : آره
- : ممممممم . نمی شه . مادربزرگم
* : شب دير وقت ميام که رفته باشه .
- : نه بابا . مامانم گفته شب پيشم بخوابه که يه موقع تنها نباشم .
* : آها
* : يه چيزی بگو
- : چی بگم ؟
* : هر چی می خوای . می خوام فروکش کنه .
- : چی
* : غريزه ام
- : اوه
- : ای خدا اينهمه درس دارم . هيچی هم نخواندم . هر چقدر هم بخوانم ياد نمی گيرم .
* : می دونی اين کار چيه ؟ اسمش تلقينه . آخه اينقدر به خودت تلقين نکن .
- : آخه هرچقدر می خوانم بازم نمی تونم مسئله حل کنم .
* : پريسا . يادته درباره نوشتن . می گفتی من بلد نيستم .
- : آره . آخه اون فرق می کرد . يه کم که جلو رفتم ديدم خوشم می ياد و ادامه دادم .اما رياضی را نمی تونم . هرچی جلوتر می ره بدتر می شه . استاتيک را هم که ديگه نگو . هيچی نمي فهمم .
* : گفتم . اينها همه اش تلقينه .
مامانم : راستی رضا کجاست .
* : آقا کاری نداری .
- : نه
* : بای
خب اين شرح ما وقع تا عصر اون روز بود . تا شب هم چند بار تماس گرفتيم . ولی نوشتن اونها را لازم نمی بينم . البته بعضی از قسمتهای قبلی هم سانسور شد . يا به اين علت که شما اين بانوی محترم را خواهيد شناخت ( مثلا صحبتهای سر کلاس و ... ) و يا اينکه بيش از حد بی ناموسی بوده . ولی غرض از نوشتن اينهمه . اين بود که . اول بذار يه سوال بکنم : آيا خودت در جواب اسرارهای يکی ديگه ( با اين شرايط ) حاضر می شدی صبر کنی و اينهمه جواب نه بدی . اگر توی يک چنين امتحانی بيافتی . سربلند ( مثل ايشون ) بيرون ميای ؟ يا نه . لذت کوتاه مدت را ترجيح می دی ؟ خودت تصور کن . دلت می گه : الان که مشکلی نيست . بگو بياد . اما تو در جوابش . دست رد بر سينه اش بزنی . تازه . اين نه گفتن به خود خيلی سخت تره تا اينکه به ديگری نه بگی .
می دونين : حالا مي گم . من خوشحالم که عاشق چنين آدمی هستم . عاشق کسی هستم که در باطن صدها پله از من بالاتره . عاشق او هستم . و حالا مطمئن هستم که دست نيافتنی است برايم . و از اين بابت خوشحالم . خوشحالم که خدا من را وسيله امتحان قرار داد . امتحانی که پيروز شد . و خود . اين چند پله صعود بود . ( اميدوارم که غرور تو را فرا نگيرد عزيزم ) و اما حالا : می گويم : عزيزم تمام عشقی را که نثار هم داشتيم برايت هديه آورده ام . به اميد آنکه قبول کنی . و چند چيز ديگر :
*دوستت خواهم داشت ای . ای دست نايافتنی .
*عشق افتخاريست برای من . به هيچ کس جز تو نثارش نمی کنم . (‌ اما . حيف )
*اميدوارم عزم ترقی را هيچگاه از سراچه ذهنت بيرون نبری .
*و يک خواسته : هر وقت چند قدمي به معشوقت نزديک شدی . نگهی به پشت سر بيانداز
با ياد نرگست سر سودايی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ايم .
ای عزيز آنگاه که به شب و ستارگان درخشانش نگريستی
يا به روز و آسمان نيلگونش . بياد آر آنان را که در خاطرشان جای گرفتی همچون طراوت در باران و همچون صداقت در آيينه .

سالاری
۲۹/۲/۷۷
و اين تکمضرابی بود از ...   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٢