لبخند !

به نام خدا
امروز روزنامه را ورق می زدم که به يه چيزه جالب رسيدم .
لبخند ژوکند ناشی از باردار بودن موناليزا بوده !
اين را يه استاده دانشگاه ييل گفته . و گفته : تنها يک دليل برای لبخند ناشی از رضايت شخص نشسته وجود دارد و آن اين است که وی در آستانه تولد يک کودک بوده .
اگر اين عکس را دمه دست دارين . ببينين . اين خانوم انگشتر ( حلقه ) به دست نداره ! اما اين بدان معنی نيست که وی بدون ازدواج .... به گفته همين آقا : اکثر زنان ثروتمند در زمان کشيدن پرتره حلقه دست می کنند اما انگشتانه اين بانو ورم داشته و نتوانسته که حلقه را دست کند . در جايی ديگر هم آمده : گردن موناليزا تورم غده تيروئيد دارد و اين نشانه باردار بودن وی است .
يک نظريه هم مخصوص فيمينيست ها : موناليزا با لبخند سرد و ستايشگرانه خود می گويد : ضرورتی برای وجود مردان نيست . ( از خودم : آخه اگر همين مردان ( و زنان ) نبودند که تو خود پا به عرصه وجود نمی گذاشتی )
اما به هر حال :
يک نتيجه کوچک می خوام بگيرم :
توجه کنيد . ديديد . پيرامون يک نقاشی و فقط يک نقاشی اينهمه نظريه و حرف و گفتار است . اما ما ايرانيان که اينقدر ادعا داريم که ال و بل هستيم تا بحال در مورد مسائل خيلی مهم تر از اين هم حتی يک نظر هم نداديم . وای به حال ما . ( اول از همه خودم ) ای وای بر ما که اينقدر بی تفاوت از کنار همه چيز می گذريم . ما مسلمان هستيم ؟ نه . اون مسيحی بيشتر از من و تو دستورات اسلام را اجرا می کنه . نه . اين رسمه نگهداري دين نيست . به خدا نيست . ( باز هم بگم . اين حرفا اول از همه به خود من برمی گرده ) يک کم فکر کنيد . ببينيد چقدر وقت خالی ( الافی ( علافی )) در روز دارين . پای کامپيوتر می ريم سايتهای XXX يا نه می ريم بيکار و بی عار دمه در دانشکده وای می ايستيم و اصلا خيالمون هم نيست که بابا . اين عمر را دادن تفريح کنی . اما به اندازه و درست و بقيه اش را هم کار کنی . اون هم به اندازه . ( دارم حرف مفت می زنم . وقتی خودم بهش گوش نمی دم . انتظار داشته باشم که شما بهش گوش بديد !!!!!! ) فقط ازتون می خوام که يک بار برگرديد برای دل خودتون بگيد : چقدر کار می تونستيد بکنيد و نکرديد و چقدر کار نبايد می کرديد و کرديد . ( سره خودمون را شيره نماليم وقتی گناه کرديم . هيچ راه فراری نداريم . بيخود کلاه شرعی و ... براش درست نکنيم . گناه گناهه . بی قيد و شرط ) وقتی با خودتون صادق باشيد اونوقته که يه ذره ...
اميدوارم که همه با خودشون صادق باشند .
ببخشيد . خيلی پرحرفی کردم
( از اينکه داستان اصلی يک کم دير می شه شرمنده . ولی يادم هست )   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢