فراغ

بهترين کاری را که می تونستی انجام بدی انجام دادی . تمام سعی ات را کردی که عشق را به نفرت تبديل کنی . خواستی و واقعا هم که خوب انجام دادی . خيلی خوب نقش بازی کردی . بر من هم اثر گذار بود . اما . هنوز دليل هايت برايم کافی نيست . هنوز تناقض هايت آشکار است . هنوز عشق غلبه می کند . ( هيهات که من قاضی عادل نيستم )
اما هنوز جنگ ادامه دارد . تحسين ات می کنم . چرا ؟ دليلی برايش ندارم .
يک سوال : چرا اينهمه سختی را به جان می خری برای ... ؟ هان .
و برای خودم متاسفم که هنوز فرقان ندارم . تا حق را بدست بياورم .
و يک اشکال : ( که البته خودم هم همين اشکال را دارم ) نه من و نه تو نتوانستيم صادق باشيم . سعی کرديم . اما نشد .( چرا ؟ چون نمی توانستيم سختی ديگری را ببينيم ) پس به راههای ديگر روی آورديم . هر کدام يک سری راه . کار هر دو سخت شد . دروغ با واقعيت درآميخت . کار سخت شد . اما . کاش صادق بوديم . بی دردسر .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٢