خاطرات (۱)

می خوام گريه کنم . می دونی چرا ؟ هوا ابريه . بهاره . داره بارون می ياد و نوار تنها ماندم هم پخش می شه . تمام اينها خاطرات خوش زندگی منه .
بارون بهار . برای اولين بار بود که بهار رو تو مدرسه بودم . اول دبستان . غرق در شادی وخنده . با دوستان همسن مشغول بازی بوديم . در چشم به هم زدنی باران گرفت . عادی نبود . خيلی تند بود . آنطور که فرصت نشد به داخل ساختمان برويم و همگی زير سرپوشی که کنار حساط بود رفتيم . تا بارون کمی آرام شد دوباره شور و شوق پيدا شد .
بهار . بهار پر است از خاطرات تلخ و شيرين .از عوان کودکی . شادی های کودکانه تا به سن جوانی و ميانسالی . هميشه بهاز خانه ما ديدنی می شود . درختان چنار . باغ گل کوچکی است اما . در حيرتم که چند رنگ سبز در اين باغ روئيده . برگهای تازه روئيده زرد . ابلق . سبز . زرشکی و نقره ای و ... تمام اينها در همين باغ روئيده شده . بهار است . پس از باران . بون خاک تازه نم خورده . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .
همين نوار . زمستان شبی بود . تنها بوديم . من . پريسا و چند نفر ديگه . شمال تهران پياده روی بود . من و پريسا جلوتر رفتيم . برای اولين بار اونجا شنيدم . چه شنيدنی ! . نه تنها صدای آقای اصفهانی ( البته اونوقت هنوز آقای اصفهانی خواننده نشده بود و فکر کنم در طفوليت به سر می برد . که در همين اواخر دوباره خوانی کرد اين آهنگ را ) بلکه پريسا هم همخوانی می کرد . در آسمان سير می کردم . نمی دونستم چطور راه می رفتم . مستانه . به راه خود ادامه داديم . تا به آخر مسير رسيديم . هوا صاف بود . روبرو تهران . پشت سر کوه . در کنار ... بالای سر خدا . حال نوبت من بود . تا حدی ستاره شناسی می دانستم . شروع کردم . اين صورت فلکی را می بينی ؟ جباره . اون چند تا ستاره خنجرشه و اون دوتا دامنش و ... . غرق در لذت بودم بی توجه به دنيا توضيح می دادم . می خواستم تمامی آنچه در طی ساليانی آموخته بودم يک شبه به او بياموزم . با تمام عشق اينها را نثارش می کردم . حتی ساعت ستاره ای ! را هم نشانش دادم . مشعوف بودم . توانسته بودم حيرتش را برانگيزم . با حيرت به من نگاه می کرد ! حيف . حيف که نمی دانست چقدر دوستش داردم و حيف که نمی توانستم بگويم که چقدر دوستش دارم . حيف که نمی توانستم در آغوش بگيرمش و تنهايی خود را با او قسمت کنم . حيف و اما حيف ....
و اما اکنون . خود را غرق در غم و اندوه گذشته ....
( الباقی را بعدا بخوانيد   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢