خاطرات ( ۲ )

و اما اکنون .
خود را غرق در غم و اندوه مي بينم . می بينم که جوانی از من دور گشته . خاطرات يکی پس از ديگری به ورطه فراموشی سپرده می شوند . اما بعضی از آنها هيچ گاه فراموش نمی شوند . می خواهم ( اما نمی توانم ) دوباره بازگردم ترس . شادی و غم گذشته را تجربه کنم . احساس زيبای يادگيری را دوباره در واقعيت تجربه کنم . دوستان بی غل و غش خود را در کنار خود ببينم . ( نه فقط يادگاری از آنها بر تاقچه به يادگار مانده باشد ) دعواهای کودکانه را دوست دارم . گريه های بی اساس . معلمانی که سخت برايمان زحمت کشيدند . ( و اکنون تنها خاطراتشان در دفترچه ام به يادگار مانده ) دوستانی که رفته اند و ديگر باز نگشتند . پدرم که تنهايی ام را دو چندان کرد او را در کنار خودم احساس می کنم . می خوام سرم را بر زانويش بگذارم و آه سر دهم . از زمانه گلايه کنم . حيف که در کنارش نيستم و فقط می توانم برايش گلهای تازه ببرم و بشويم سنگش را . عشقهای دوران نوجوانی و جوانی . پسری که برای فراغش گريه کردم دخترانی که هنوز نامه هايشان را در گنجه نگه داشته ام خاطرات آن شبهايی را که با تک تک آنان گذرانده ام . و اما يکی از آنان که هيچ گاه تسليم نشد . حتی در تنهايی هم . از پای ناايستاد و تسليم خواهشهای من نشد . اگر بخواهم شرح مختصری از ادامه زندگی ام بدهم . نمی توانم تحمل کنم . شايد وقتی ديگر .
اما از شما می پرسم . حال که تمامی اينها را از دست داده ام حق گريه کردن هم ندارم ؟ نمی توام شبی را برای خودم در غم تمامی آنانکه برای هم زندگی کرديم به آه و ناله بپردازم ؟ ميتوانم .
پس تنها توصيه ام را می گويم . در حال زندگی کن . نه گذشته . که فکر گذشته قدرت را از تو صلب می کند و به زمين می زندت . آنوقت است که توانی برايت نمانده که قد علم کنی و دوباره از نو آغاز کنی .
پس بهتر است سعی نکنی خود را به زمين اندازی .
تقديم به تمامی عشقهای سوخته .
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢