خدا . چرا ؟ با من چرا ؟ مگه من کی ام ؟ مگه من چقدر بزرگم که از اين امتحانها از من می گيری . چی را می خوای نشانم بدی ؟ می خوای نشانم بدی که چقدر ضعيفم يا می خوای بگی که هنوز اصلا به حدی نرسيدم که ... . جريان چيه خدا . اين ديگه چه امتحانيه ؟ تا حالا اصلا با اين مدل امتحانها برخورد نداشتم . خودت کمکم کن . همانطور که تا حالا کمک کردی . امروز چرا ؟ امروز که چند وقت از اون زمان می گذره . الان چقدر مشکل را می خوای با هم به امتحان بذاری . خدا
می خوام گريه کنم . می خوام اون خستگی ها را دور بريزم مينا . پريسا . اشکان . حسام . ثنا و .... و رضا و .... و طه . تمام اينها هم امتحان بودن هم درس خيلی چيزها در مورد خودم شناختم . خيلی ضعفها و البته قدرتها . اما در مورد ضعفها . تا الان فکر نمی کنم . توانسته باشم حتی يکی از اونها را برطرف کنم .
خدا . امروز يه امتحان مشکل را برام شروع کردی . حالا ازت می خوام که اين امتحان را با سربلندی بيرون بيام . اجازه بده . اذن کن .



هوا ابريه . دوباره داره گذشته های دور به يادم می ياد . خنده ها . گريه ها . تفکرات . خيال بافی ها و و و و . کم کم دارم لعاب ديده می شوم ولی هنوز اولشه .
از کودکی هم هوای بارانی من را به يک حالت خاص می برد و الان که ديگر هيچ . الان که اين امتحان را تمام کردم ( چه خوب . چه بد ) .
صبر . صبر . خدا من بنده گناهکارتم . اما می خوام گناهکار نباشم . تا کی باسد صبر کنم تا بخای . چه کسی را واسطه قرار بدم ؟
از اينکه اينطوری نوشتم . شرمنده   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢