دوری

امروز هم گذشت . مانند ديروز . هر بار که به گذشته نگاه می کنم . می بينم که از تو دور تر شدم . می خوام ترمز کنم . دور بزنم و برگردم . اما .
اما نمی شه . هرچقدر تلاش می کنم . کمتر سرعتم کم ميشه . همينطور بهم می که ديگه نمی شه برگردی . برو. تا آخر مسير را برو . اون هم تو رو از يادش برده . ديگه توجهی بهت نمی کنه . اما در همين بين يه ماشين از روبرو مياد و جلوت می زنه رو ترمز . برای چند دقيقه همسفری ات دور می کنه . شروع می کنه به حرف زدن . مثل اينکه تو اين راه خيلی جلو رفته .
اما داره برمی گرده . . می گه : کی ميگه تو را فراموش کرده ؟ من مطمئن هستم که هنوز تو را دوست داره . خيلی زياد .
همين چند دقيقه حرف زدنش منو مسمم کرد که برگردم . اما دوباره همسفريم برگشت . نخود سياه را آورده بود !
همسفری دوباره شروع کرد . بيا همين راه رو بريم . اون هم دوباره برمی گرده و با ما همراه می شه . .
نمی دونم کدام راست می گن . ترديد دارم .
خدا . تو چی می گی ؟ برگردم ؟
( يه چيزی درباره نوشتن : هيچ لازم نيست يه زمان خاص برای نوشتن اختصاص بدی و تو اون زمان فکرت را متمرکز کنی تا چيزی بنويسی . هر وقت يه چيزی تو ذهنت اومد . همون موقع بهترين زمان برای نوشته . اگه اون موقع ننويسی بعدا نمی توانی به اون خوبی بنويسی . )
به اميد ديدار   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢