دوووووووووووووری ..............

آه . تا حالا اينقدر بهت نياز نداشتم . تا حالا اينقدر منتظرت نبودم . نه . اصلا منظورم از اين نوشته با کلاسها که برا امام و خدا می نويسن نيست . منظورم توئی . خودت . می دونم هر کی بياد تو اين وبلاگ می دونه تو کی هستی . اسمشو گذاشتم پريسا .
تا بحال اينقدر خم نشده بودم . دارم خم می شوم اما . هنوز دوستانی دارم که دستم را بگيرند . دارم در رويارويی با مشکلات خم می شوم . گفتم دوستان . دستگيری اونها خيلی خوبه اما . هيچ وقت جای خاليت را نمی گيره . هيچ وقت . الان بهت احتياج دارم پريسا . الان فقط صدای همدردی تو آرامم می کنه . فقط و فقط . يه چيزی را می دونی . الان می فهمم چی کشيدی . نگرانی هايی که در چشمات بود را فقط و فقط الان می تونم با جون و دل احساس کنم . می بينی خيلی بد نوشتم . برای اينکه فکرم درست کار نمی کنه . نمی خوام گريه کنم . می خوام تو اتاق زير شيروونی کنارت بشينم و با هم به اين دنيا نگاه کنيم . می خوام . می خوام تا جايی که می توانم حرفهای دلمو برات بگم . ( خستگی و ناراحتی ها را نه . از عشقی که سوخت و از خاکسترش دوباره داره يه گياه تازه در می آيد . ) می خوام حضورتو کنارم داشته باشم . حضورت آرامشه قلبمه .
از قضا الان اصلا برام مهم نيست که پسری . فقط می خوام که کنارم باشی . با هم حرف بزنيم . بخنديم . دعوا کنيم . ...
سرتون را درد نيارم . اما يه يادآوری :
يه کلبه که از چوب ساخته شده و يه کوه که نوکش تو ابرها گم شده . يه دشت جلوش که اين کلبه وسطشه . هوای طوفانی و گندم زاری که باد محاسنش را آشفته کرده . يه تاب !
يه شومينه چوب سوز . يه بوم . يه آدم
با اجازه   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢