شيطان

من آمدم . الان اذان مغرب را گفتند . امروز هم مانند دگر روزی گذشت . اما و در اين گذشتن محمدی به دنيا پا نهاد . لرزش در نهاد شيطان آمد که چه شده ؟ اين زمين اينگونه نبود . اما اکنون ....
به گذشته هايش نظری انداخت . به ياد آورد زمانی را که به آدم سجده نکرد . به ياد آورد زمانی را که آدم را مغلوب قدرت خويش کرد . اما خدا غضب خود را کاملا نمايان نساخت . به ياد آورد آن پنج صورت درخشان را که. همه را مبهوت درخشش خود می کرد . آه . زمان جنگ بسيار نزديک است . محمد آمد . می بايستی خود را آماده کنم . به سرعت شتافت ( تا با يارانش در زمين مصاحبت کند ) . به طاق کسری رسيد . از خشم به خود می پيچيد . اينقدر خشمگين بود که طاق کسری را مخروبه ای ساخت و برفت .
پس به سمت آتشکده ای در ايران شتافت . تا اينکه ايرانيان را همراه خود سازد . اما مگر خدايان . زرتشت اجازه می دادند . ؟ با سرعتی شگرف از آنجا دور شد . ز بادش آتشکده خاموش شد .
به سمت خانه ای در مکه شتافت . خانه خدايان . اما مگر شيطان - به اين بزرگی - می تواند خود را در کنار خاک بی جان قرار دهد ؟ اگر می خواست . همان اول بار به اين خاک - خاکی که خدا در آن دميده بود - سجده می کرد .
خود را نمی توانست نگاه دارد .
به خود غبطه خورد . که اين دگر چه لشکری است که من دارم .
خدايان را شکست و از آنجا نيز گذشت .
به ياد آورد . چندی پيش خواست خانه خدايان را با لشکر فيلهايش نابود کند . اما پرندگان هم از آن خانه محافظت کردند .
مگر آن خانه چه خانه ای بود !؟
الباقی . برای بعدا ...   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢