زندگی

زندگی خالی نيست . مهربانی هست . مهربانی هست . سيب هست ايمان هست .
... . زنگی بايد کرد . زندگی بايد کرد .
در دلم چيزی هست . مثل يک بيشه نور . مثل خواب دم صبح .
تا حالا تشنه بودی ؟ عمراْ من می گم تا حالا تشنه نبودی . وگرنه تا عاشورا به گوشت می خورد . اشکت در می اومد . اما نه من و نه تو تابحال تشنه نبوديم .
اما بذار تشنگی را از يه مدل ديگه بگم .
آنروزی که در کنار عشقت نشسته ای و با آرامش در آغوش او آرميده ای . زمانی که گرمای بدنش سينه ات را می سوزاند . می خواهی که ببوسی اش اما . اما . اما جدايی .
اينم معنای تشنگی داره . حالا يه جوره ديگه به اين واقعه نگاه مي کنی .
راستی . الان داشتم با ورونيکا چت می کردم .
به امید ديدار
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱