ترس ؟!

دوباره همون احساس قديمی . اما اينبار همراه با ترس .
تنها ماندم .
آنکه دوستش می داشتم . رفت . تنهايم گذاشت . کسی دوستم می داشت را تنها گذاشتم . و حال می شنوم که با ديگری است . خوشحالم اما ترسان . می شناسمش . قدرتش زياد است . با هم بوديم . چندين سال . از کودکی . چشمانش دروغ زن است و لبانش . آسمان را با ريسمان می بافد .
قوی است . می ترسم .
+++++++++++++++++++++++++++++++++
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
يه داستانه سکسي تو ذهنم هست . اما نمی دونم می خوام بنويسمش يا نه .
به هر حال الان دارم می رم .
اين سايت را هم که ديديد .
فرياد   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢