رو سينه را چون سينه ها
هفت آب شوی از کينه ها
وانگه شراب عشق را پيمانه شو .
يادم باشد حرفی نزنم که دل کسی را بکشند .
آه که من مردی فراموشکارم . اما باز هم شکر . تجربه تلخی است شکستن دل کسی .
اما چه کنم که تقدير نيز جايی برای خود دارد .
چند روز پيش حرفی زدم که دوستی را از خودم رنجاندم . ناخواسته بود . اما به هر حال گفته بودم .
تيری بود که از کمان جهيده بود .
و او رنجور گشته بود . نمی دانم .
شايد مست بودم .
شايد هم در رويا .
اما به هر حال از خواب مستی بيدار شدم . بيدار شدم و ديدم که چگونه دوستی را از خود رنجانده ام . حال درمانده ام . راه بازگشت می خواهم .
راهی نميدانم .
پس تصميم را به خودش واگذار می کنم . می گويم که اشتباهی بوده و قصدی نداشتم . ( اين را هم بگويم که واقعا خوشحالم که اين دوست عزيز صادقانه حقيقت را گفت . و حتی شايد اين اتفاق به همين علت افتاد . خواست خداست )
باز هم می گويم : دوست عزيز . نمی دانم چرا اتفاق افتاد . اما اکنون پشيمانم . کار به دست توست . خود دانی و خدای خود . خواهی کرم کن و درگذر . خواهی نه .
خب .
دوستان اين چند وقته من خيلی اوضاع و احوال خوبی ندارم . به قول يکی از دوستان ْ دپرس ْ هستم .
راستی دوست عزيز . اگر در دل حرفی داری بگو تا .
بعدها گره ای در سينه ات ايجاد نکند . می خواهم صاف و پاکيزه شود .
... شوی از کينه ها ...
قربان همه .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢