عشق داغی است که ...

چشمان اشک آلودم را نديدی .
اما باد . ديد
دستان گرمم را حس نکردی
اما باد ...
تپش های قلبم را نشنيدی .
اما باد . شنيد .
آتش درون سينه ام گرمت نکرد ؟
باد از آن خاست .
گرمای لبانت جانم را سوزاند .
اما .
سردی باد !
آفتاب سينه ات قلبم را زنده نگاه می دارد . اما
باد گفت که درگذری و از من روی گردان .
عشقم را نثارت کردم . عشقی کودکانه .
عشقت را نثارم کردی . عشقی مادرانه .
ليک من همان عشق بچگی خود را خواهم و نه عشق مادری را .
در انتظارت خواهم ماند .
اما نه تا ابد .
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢