امروز مثل ديروز . مثل فردا . اما نمی دانم تا کی می ماند اين خاطرات . تنهايی . غم . شادی . لبخند اشک آلود .
و و و
تمامی اينها از خاطرمان خواهد رفت اما .
عشق داغی است که تا مرگ نيايد نرود .
هر که بر چهره از اين داغ نشانی دارد .
من تا چندين وقت نمی توانم بيام و به شما دوستان سر بزنم . لطفا به بزرگواری خودتون ببخشيد . الان خيلی عصبانی هستم . چون احساس می کنم . هرچی احساس می کردم و می کنم درسته . درباره دوستام . و اونهايی که از من بدشون مياد . آخه چرا اينقدر حرفهايی که می زنم درستند ؟ من از حالت بدم می آيد . می خوام نمره کم بيارم . اما می بينم همه سوالات را بلدم . درس نمی خوانم بازم استاد نمره می ده . بقيه فکر می کنن خرخونم . با دوستام شوخی می کنم فکر می کنند بله ديگه . طرف شهررضايی ديگه .
و و و و و و و و و و و و و و و و و و وو و و و و و و و و وو و و و و و و و وو
حالم داره به هم می خوره . اين همه خوبم و بازم می گم خداجون حالم بده .
( چيز شعر می نويسم . بهتره که ننويسم . )
پس ...
و دستانت ...   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٢