حمام جهنمی

نمی خواستم بنويسم اما . اين اتفاق را نمی شه ننوشته گذاشت و بذار از اول بگم . امروز خانهمون تعميرات داريم .حمام . کف حمام را برداشته بوديم . امروز درستش کرديم . کف حمام بايد آب بندی بشه . برای همين کف را قيرگونی کردند . اما . من هم توی حمام بودم . نشسته بودم که سطل قير را آوردند .
قير سياه . هنوز داشت قل قل می کرد . اون کارگر با عرق آورده بودش .... . حالا وقت ريختن قيره . سطل را بلند کرد . ريخت روی کف حمام .
يهو فرياددرآمد . داد و هوار می کرد . قل قل می کرد . از زمين دود بلند می شد . دود قير .
قير روی کف زمين هم داشت قل قل می کرد . يه لحظه يه چيزی يادم افتاد که نزديک بود کج بشم .
آب طلب می کنند اما در دهانشان قير داغ می ريزيم تا سيراب گردند . اما عطششان بيشتر و بيشتر می شود .
بوی قير تمام فضای حمام را برداشته بود . فن بدبخت با تمام قدرت اين دود را خارج می کرد . اما چه سود . لحظه به لحظه دود غليظتر می شد .
عقلم را از دست داده بودم . در يک لحظه . گذشته ام ( هر چند کوتاه ) پيش چشمانم ظاهر شد .
قير هنوز می جوشيد .
يعنی چقدر از اين قيرهای داغ را در گلويم خواهند ريخت ؟ گناهانم يک به يک از پيش چشمانم عبور می کردند و قير هنوز می جوشيد .
قدرت حرکت نداشتم .
بی حرکت نشسته بودم . من که تحمل نگهداشتن يک قطره از اين قير را در دستم ندارم . چطور آنرا بنوشم ؟
کم کم دود از بين رفت و قير از جوشش افتاد . دنيا به حالت عادی برگشت . استادکار به کارش ادامه می داد . کم کم کف حمام به حالت اوليه خود بازگشت .
.....
.......
........
هنوز مزه آن قير جوشان را در دهانم احساس می کنم .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢