سخن تازه !

می دونی به چی فکر می کنم . يادم می آيد اون روزهايی را که حسرت در آغوش گرفتن تو را داشتم . شبها در تختخواب به جای صورت گرم تو . سردی بالش را در سينه ام می فشردم . آنقدر می فشردمش که بی اختيار اشک از ديدگانم جاری می شد ! (‌اشک ؟ من که گريه نمی کردم . ) اما چه سود . که نبودی . فقط در خاطراتم زنده بودی . اما پسری عاشق تو شده و گفته ات که ای .... من تو را عاشقم . حال گويی که من چه کنم . صبرم را در کناری نهاده ام . تحمل صبر هم ندارم . اما چه کنم که راه ديگری ندارم . اما ای کاش به ياد آری آنان را در خاطرشان جای گرفتی همچون صداقت در آيينه و همچون طراوت در باران . در خاطراتم جای گرفتی . همين برايم کافی است .
حتی اگر تحمل نگاه عاشقانه ام را نداشته باشی . باز هم عاشقانه ترين نگاه ها را در پس اين چشمان خسته برايت نثار می کنم .
....................
می دونی چيه ؟ من از عشق نمی ترسم . صدبار هم اگر دست زمانه تو را از من بگيرد و باز هم تو را در اين دنيا می يابم . باز هم در کنارت - ختی با سالها فاصله - قرار می گيرم .
نردبانم . نردبانی پوسيده مثل اين جهان
نردبان اين جهان ما و منی است . .............. عاقبت اين نردبان افتادنی است
لاجرم آنکس که بالاتر نشست ................... استخوانش سخت تر خواهد شکست
اين را در آخر می گويم . همانطور که چشمانم در دانشگاه گفت : من عاشقم
عاشق تو   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢