اباث

سلام . امروز چه روزيه ؟
بذار يه داستان بگم .
داداش بچه ها تشنه اند ٫ آب نداريم و من تنهايم . آقا جون اين چه حرفيه که می زنی الان می رم آب ميارم .
به سرعت مشک را برداشت و به سمت آب شتافت. اما مگر آب درآن نزديکی بود . فاصله ای نبود اما همين فاصله پر شده بود و همين گذر را سخت می کرد و فقط سقا بود که می توانست اين صفوف را درهم شکند . در قدرت علی بود . کوه به او اقتدا می کرد .
شتابان اسبش را تازاند . تا رود رسيد ٫ قرصت پياده شدن نداشت . اسب را به داخل رود راند . دستش به آب رسيد . آبی که چند روز بود مزه اش را فراموش کرده بود . دست در آب زد ٫ ميدونی توی اون چی ديد ؟ عکس اون بچه ها را ديد که از تشنگی داشتن تلف می شدن . فرصت برای نوشيدن نبود . به سرعت مشک را پر از آب کرد . ( حتی اسبش هم آب نخورد )
دستش بر علم بود و بر دوشش آب . ديگر به فکر جنگ نبود . مقصود آب بود . توان اسب تحليل می رفت . اما هنوز در چشمانش برقی از شوق بود . می تاخت و می رفت . صفوف دشمن را می شکافت ٫ مگر کسی جرات شمشير زدن داشت . او پسر علی بود ٫ در قدرت شانه به شانه علی می زد . در شبه جزيره کسی به هيبت او نبود . کسی را يارای ايستادن در مقابل نبود . اما مگر می شود از ميان هزاران نفر جان سالم بدر برد . محال است . ( شمشير اعراب را ديدی ؟ قدرت می خواد که بتونی ۱ دقيقه نگه داريشون . ) حالا رو يه دوشش مشک آب و علم . در دست ديگر شمشير . اما ٫ اما ٫ دست راستش را قطع کردند . چقدر به برادرش نياز داشت . در دل می گفت آقا جون بيا که کمک می خوام . اما ٫ اما عرب بود . همچنان فرياد می زد و می شتافت . و می گفت : و الله ان قطعتموا يمينی .... . اما در دل چيز ديگر بود .
گرمای آفتاب همچنان شديدتر می شد .
اينبار دست علمدار قطع شد . مشک به زمين افتاد . پياده شد . به دورش حلقه زدند ( اما کسی جرات حمله نداشت ! چون او پسر علی بود ) مشک را به دندان گرفت . عمو جان تشنه ام . عمو . ... . همين ها به او توانی دو چندان می داد . ماشاالله . بدون دست ٫ مشگ در دهان ٫ سوار اسبش شد . به نزديکی خيمه ها رسيد . حسين هنوز منتظر برادرش بود ( اما می دانست ) . فرياد بلند شد . که بود . در آن ميان که صدای شمشير اجازه به انسان نمی داد . برادرش بود . اما آب آورده ؟‌
نه .
يا اخا ادرک اخاک .
برادرش بود . کار تمام شده بود . پدر اين صدای عمو بود ؟ نه دخترم .
اما می دانست . زره بر تن کرد . صفوف دشمن را شکافت ( کسی جرات مبارزه با حسين را نداشت . چون برادر عباس بود ) اشک از چشمانش جاری شد . برادرش ٫‌پشت و پناهش بر بود .
( اما شناختنی نبود . او عباس است ؟‌ عباس من يلی بود که به خاک نمی افتاد .
داداش هرکاری کردم ٫‌نشد . به مشگ تير زدند . اميدم را گرفتند . همان بهتر که نمی توانم در چشمانت نگاه کنم . ( مگر چه شده بود . در چشمانش دو تير بود ! ) وگرنه مگر خجالت می گذاشت . درد آن بيش از اين است .
حسين سرش را بر دامن گرفت .
آب ريخته بود .
عباس در کنار پدر بود .
  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۱