ديووونه

( اولا از اينکه اين خزعبلاظ را می خونين ( بجای داستان يک کم شرمنده ) ( غول می دم که تا جمعه شب اولين قسمتش رفته باشه بالا ) مصبب نوشتن اين داستان يه ديووونه بود ) :
آدم بايد فرغ ديوونه را با آدم عاغلی که کارهای ديوونه را انجام می ده بدونه . اون عادمی که کارهای ديوونه ها را انجام می ده خيلی باهوشه . البته برای افراد معمولی يه آدم خنگ بنضر می رسه . اما برای آدمهايی که به آدمهای ظيادی عاغل نياز دارند ( و البته خود اون آدمهای عاغل در يه حدی از هوش بايد باشند . ) اينجور آدمها به راحتی شناخته می شوند و برای خيلی کارها بدرد بخورند . منظورم دقيقن خودتی . بدون شک می گم . اما نکته مهم اينجاست که همين آدمهای زيادی عاقل ( و البته باهوش ) در بعضی از برحه های زمانی اشتباهات بزرگی ازشون سر می زنه . و اين اشتباهات را نبايد با اشتباهات عمديشون در کنار هم گذاشت . و من اين کار را نمی کنم . ( از اينجا مخاطب فقط خودتی ) می خوام بدونم برای چی اون اشتباه بزرگ را انجام دادی . خواندن اظتراب از پس اون خنده ها خيلی ساده بود . اما می خوام بدونم . ؟ چرا ؟ می خوای بگی وقتی يه حرفی زدم روش وايسادم ؟ . اندر جواب اين هوار تا هديص و مثل اومده . آخه پسر عاقل . اگه ( به نظر من ) اشتباهی کردی . چرا بايد قد بازی در بياری و اونتور بشه . همونطور که دستم به يکی از شما دو عزيز رسيد . اون يکی عزيز ديد که با اون يکی عزيز چی کار کردم . ( بگم . تازه اون چيزی که ديدی . خيلی خيلی جلوی اين اسب خشم را گرفته بودم . اگر نه .... ) خلاصه الان کم کم دارم آروم می شم اما هنوز خيلی از دستتون عصبانی هستم .
اين را به حساب من نظارين . شرمنده از اونها که در جريانات نيصطن .
داستان را همون ۵شنبه می نويسم .   
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢