حال کردن چند تا پسر با هم و با ديگران!!!!‌

می خوام داد بزنم . بگذار هواری بزنم . می خوام گريه کنم و توی آبش غرق بشم . می خوام بخندم تا اونجا که ( ضبانم لال ) تا ته دلم پيدا بشه . می خوام مثل آدمها عاقل . برم سره کلاس . درس بخوانم . ببينم که اونها چطوری می رن از سر و کول هم بالا . ما که اينجا اينقدر از سر و کول اين خانومه بالا رفتيم خودمون هم خسته شديم . همه پسرهايی که اينجا هستن مثل خودمن . همشون باحالن . شبها با هم ديگه خيلی حال می کنيم . آره از همون مدل بدها . آره همون . شب که تاريک می شه . چندتا از جاهاشون بلند می شن . می رن سر تخت اونها که خوابن . يواشی پتوشونو کنار می زنن و آره ديگه . لباسشو می کشن بالا ..... ... شروع می کنن به ريختن آب يخ رو شيکم اون بدبخت . اينقدر حال می ده که نگو . همش می خنديم . هوار هوار . وقتی اون هم از سرما بيدار می شه حال می کنه و همه با هم می خنديم . خلاسه شبها خيلی با هم حال می کنيم . داشتم می گفتم . اين خانومهايی که اينجان خيلی خوشگلن . يه صورتهای خوشگلی دارن . اما چندتا خانوم بد هم داريم . که نمی ذارن ما با اون خانوم خوبها حرف بزنيم . هی می گن : پسرها برن اونطرف . دخترها اينطرف . ( اما راستشو بخاين من خودم يه بار دزدکی برا يکی از دخترها بای بای کردم . کلی خنديديم . شب وقتی اين عمل ختير را به دوستام گفتم . همه از تعجب دهنشون باز مونده بود .

آره . می دونی . نمی دونم چرا اين خانوم بدها اسلا هيا سرشون نمی شه . همينطور که تو حمام هستيم و داريم شعر می خوانيم و آب بازی می کنيم . يه سم تلخ می ريزن را سرمون و هی سرمون را می خارونن . ولی خودمونيم اين سمه هی کف می کنه . هی کف می کنه . اونوقته که ما بيشتر حال می کنيم . بوهای خوبی هم می ياد . بعضی وقطها که خانومه سرش به کاره خودشه . با اين کف ها که بازی می کنيم . کم کم حالمون يه جوری می شه . يه ذره چشممون سياهی می ره و ضعف می کنيم . بعدش هم يک کم کرخت می شيم و کمرمون هم درد می گيره . اما تو اون مدت بازی خيلی حال می کنيم . اينو به چندتا از دوستام هم گفتم . اونها هم همينطورين . ( بايد از دوست دخترم هم بپرسم ببينم اون هم اين بازی را تو حموم بلده انجام بده ؟

................. ولی بچه ها فکر کنم اون خانوم بدها ديوونه باشن !!!!

يه بار بردنمون يه جايی از در که وارد می شديم نوشته بود « ديوانه خانه مش غصتقر » ولی نميدونم چرا اونجا اينقدر بزرگ بزرگ بود . تا از در خونمون خارج شديم اينو ديدم و تا می خواستيم از در تو بيايم هم همين نوشته بود ( فکر کنم پايان زمينشو علامت زده بود ) . عجب بابا

(((( از آی کيو . ای که به خرج دادين ممنون . ))))

ميم شيف ديوونه

عزيزان بياد داشته باشيد . اونهايی که در اين مراکز هستند هم مثل ما نه تنها عقل دارند . بلکه احساساتی بس فراتر از ما نيز دارند . و اينکه ما نيز از نظر اونها ديوونه ايم .

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٢