عجب روزگاری است دوستان . می خواستم ننويسم . ديدم نشد . هی می خوام از بی عقلی مون ننويسم . می بينم نميشه .

نمی دونم بنويسم يا نه . اين همه کار برای انجام دادن هست . چرا ما به اين کارها رو می ياريم ؟ چرا ؟

خيلی ابلهم . ببخشيد . نمی تونم بنويسم .

چرا ؟

يکی از دوستان گفته در اين موارد ننويس . من هم قبول کردم . پس نمی نويسم .

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢