اولا از اينکه متن قبلی نيومد . شرمنده .

ثانيا اين داستان را يک آدم نوشته . ببينين و بخونين .

درد دلهای من

۱-علاقه ای که سابقا نسبت به اين مدرسه ابراز می کردم .

۲-دروغ و بی اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به آن

۳-روز به روز بيشتر می شود و هر چه بيشتر با آن آشنا می شوم

۴- به بيهوده بودن آن بيشتر پی می برم و

۵- اين احساس در من بوجود می آيد که بايد

۶-اين مدرسه را رها کنم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم

۷- هر روز به آن بيايم . اگرچه عمر راحتی های من چون گلهای بهاری کوتاه بود ولی در همين مدت

۸- نيز توانستم به مشقتهای آن پی ببرم و

۹- بسياری از مسايل آن برايم روشن شده و مطمئن هستم که اگر روزی از اين مدرسه فارغ التحصيل شوم

۱۰- به پشيمانی خواهم زيست . اگرچه خاطره قبولی در اين مدرسه مانند عسل برايم شيرين بود . بدانيد که بعد از انصراف

۱۱-راضی خواهم بود . حال لازم اسن بگويم که

۱۲- اين موضوعات را فراموش نکنيد و بدانيد که

۱۳- اين مطالب سرسری نوشته نشده است و چقدر ناراحت کننده است که اگر

۱۴- روزی در صدد انتخاب اين مدرسه باشيد . بنابراين از شما می خواهم

۱۵- از اين مدرسه بگذريد ؛ چون سراسر

۱۶- دوران تحصيل پر از بدبختی است و بدون

۱۷- خوشی و آرامش می باشد و من تصميم گرفته ام برای هميشه

۱۸- اين مدرسه را رها کنم و به هيچ وجه نمی توانم خودم را راضی کنم که

۱۹- به آن علاقه مند باشم .

حال اگر با اين وضع از اين مدرسه بيزار نشده ايد . اين متن را از اول يک خط در ميان بخوانيد  .

حتما بخوانيد .

اين متن را يکی از دانش آموزان سال دوم راهنمايی نوشته است . بله . دوم راهنمايی .

با اجازه .

 

  
نویسنده : عشق سوخته ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢